جیغ صورتی

گفتی چه کسی؟در چه خیالی؟ز کجایی؟ بی تاب توام ، محو توام ، خانه خرابم ..

من یه دیوونم که دیوونگیشو دوس داره ..

موسیقی .. ذهن .. دو چیز عجیب در دنیا .. موسیقی ای مربوط به شش سال پیش را پلی میکنم و همینطور که لای در بالکن ایستاده ام و گرما و رطوبت آن بیرون میخورد توی صورتم ، چشم هایم را میبندم و دختری میشوم که سرش را به شیشه ی سرد آژانس چسبانده و هشت ترین شب های پاییزی را به تو فکر میکند و موهایش از زیر مقنعه سر میخورند و بیرون از شیشه در هم میپیچند .. درست مثل تو در ذهن من وسط هشت ترین شب های پاییزی نوجوانی ام ..

  • ۶۳

این داستان ، ترس

سعید که برگشت ، گفت امروز دو تا سرباز خودشونو کشتن .. توی میدون صنعت یه زن خودکشی کرده و منم اضافه کردم یه پسر 11 ساله رو دزدیدن و با ضربه های متعدد چاقو که عمدتا به سر و صورت و چشماش خورده ، کشتنش .. بعد ؟ حال خوبی نبود .. این اتفاق ها دیگه سالی یه بار و قرنی یکبار نیستن .. اونقدر زیادن که تاریخ براشون دیگه وقت صرف نمیکنه و توی خودش ذخیرشون نمیکنه و ما فراموشکار شدیم نسبت بهشون .. فراموشکار شدیم مثل وقتایی که یادمون نمیاد همین دو شب پیش شام کتلت داشتیم .. همونقدر روتین .. همونقدر عادی .. خبرها رو میخونیم ، میگیم اوه یه بچه ی دیگه رو کشتن ، اوه یه سری سرباز جدید خودکشی کردن و بازم نه پلیس کاری کرده و نه فکری برای روال احمفانه و اجباری سربازی کردن .. و بعد ؟ هیچی .. گوشیمونو میذاریم کنار ، تب اینترنت رو میبندیم و خوابای خرگوشی و اگوری میبینیم و صبح هم نون و نوتلا و توت فرنگی میخوریم .. همین .. همینقدر عادی ..

من ؟ حالا چند ماهه دارم به این فکر میکنم که اگر و اگر ایران موندم ، هرگز بچه دار نشم .. بچه دار شدن و آوردن موجودی جدید به این کشور با چه هدفی ؟ توی چه شرایطی ؟ که از وقتی چشم باز میکنه بهش بگم ببین هر کی غیر من و بابا رو دیدی فرار کن .. پاشو به پای خودم زنجیر کنم و نذارم بیش از پنج سانت باهام فاصله داشته باشه .. موقع بازی کردنش توی پارک ، با دنبال کردنش با چشمم خسته و کلافش کنم .. هرگز نذارم تنها ، توی هیچ سنی ، تا سر کوچه بره .. و اونوقت دایما توی دوراهی دادن حس استقلال به بچه و مراقبت ازش در برابر کوه خطراتی که رو به روشه ، گیر کنم و همه با هم زجر بکشیم ؟ و در نهایت در بیست سالگی یه بچه ی عقده ای تحویل جامعه بدم .. یه بچه که بدون مامانش نفس نکشیده و یا میخواد فقط از دست من فرار کنه به جایی که من نباشم و یا اینکه انقدر وابسته باشه که پس فردا بدون من نتونه آب بخوره .. یه پسر که به خاطر رفتار مادرش از همه ی زنا متنفر شده و میخواد انتقام منو از بقیه دخترا بگیره یا یه دختر که فقط منتظره یجوری از خونه در بره ، با هر کسی .. 

نمیتونم خودمو قانع کنم که اینجا جای خوبی برای خیلی کارهاست .. و این خیلی آزار دهندست .. 

  • ۲۸

هرگز ارزان نباش دخترم .. :|

نشسته ام و با انگشت هایم میشمارم که تا حالا کی به ماشینی زده ام که  زیر شصت هفتاد میلیون قیمت داشته است؟ و به عدد صفر میرسم .. و این به این معنی نیست که من تا حالا تصادف نکرده ام ، بلکه به این معناست که کلا ارزان تصادف نمیکنم .. شرایطم این است که یا شاسی بلند هیوندا باشد یا یک رنوی گران قیمت و کادنزا و سراتو .. بعد همینطور که به خودم میخندم ، توی گوگل آدرس یک صافکاری خوب و مجرب که بی رنگ دربیاورد را سرچ میکنم !
  • ۲۶

با تو عاشقی کنم یا زندگی ؟!

درست شیش سال پیش میون تند تند تپیدنای قلبمون که صداش داشت دنیا رو ورمیداشت ، یواشکی از راه خیلی خیلی دور بهم گفتیم که دل به دل هم میدیم .. هر چند که بعدها به صدای بلند و پیش همه گفتیم که بله ! ما دل به دل هم و کنار همه که خوشبختیم ، که رنگ میگیره جونمون .. اما هیچی مزه ی اون بله ی یواشکی در گوشی من به توی خجالتی سر به زیر نا بلدو نمیده ..

تموم روزای بعد ، به قول آروم و یواشکی ای که خیلی قبلتر توی یه روز خیلی خوش قواره به دل هم داده بودیم وفادار موندیم .. اینکه مراقبت عشق هم باشیم .. مراقب دل هم باشیم .. آشیون هم باشیم .. جشن دل هم ، همدم و همغم و همشادی هم باشیم ..

شهریور و یک .. شهریور و دو .. شهریور و سه و چهار و پنج و شیش .. شهریور و ابد ..



+ اگر جایی باشم و نباشد یا حتی باشد ،

حرف از او که میشود ، دستم بی هوا قلبم را بغل میگیرد ..

گویی دوست داشتنش هزار کاکلی شادند که با هم پر میکشند ...


"نمیدونم از کی" :)



+ اگر از من بپرسید خواهم گفت که عشق را دست کم نگیرید و حقیرش نکنید .. اگر عاشقید ، دو دقیقه و پنج دقیقه و یک ساعت را کنار بگذارید ، دست بکشید از "این ساعت تا این ساعت برای تو هستم " را .. با هر نفس لذت عاشقی ببرید و حظ زندگی .. حیف است که محدود به دقایق و ساعاتش کنید .. نوبتی بودن را هم رها کنید .. ول کنید این " همیشه من بوده ام ، یکبار هم تو " را .. بی وقفه باشید .. با تمامتان .. حال خودتان بهتر میشود .. همین و بس !




+ مبارکم باشی تنها پیراهن مردانه ی تن خوشبختی ام ..


  • ۱۳۸

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت ..



این روزها سرمان از همیشه شلوغ تر است .. صبح هر دو با هم بلند میشویم و به سمت محل کارمان که خودمان راهش انداخته ایم رانندگی میکنیم و تا شب هم همانجاییم و شانه به شانه ی هم تلاش میکنیم و یاد میگیریم و ضعف هایمان را از بین میبریم .. این لا به لا باید هی شیفت هایمان را بالا و پایین کنیم و" تو زودتر بیا که من بتونم دیرتر بیام " راه می اندازیم که این وسط وقتی در حد نیم ساعت برای حمام کردنمان ، برای تمرین کردن من با سنتورم و حتی برای دانشگاه رفتنمان جور کنیم و کارها هم روی زمین نماند ... هر شب با هم مینشینیم و حساب و کتاب میکنیم و از نتیجه اش ذوق زده میشویم و به هم تبریک میگوییم .. شب ها از خستگی بیهوش میشویم و خواب شب انگار برایمان کم است اما صبح ها با عشق از خواب بیدار میشویم .. بیرون رفتن های آخر هفته مان حالا لطفی دیگر دارد و مزه اش آنقدر غلیظ میماند سر زبانمان که تا هفته ی بعدش دوام بیاوریم ..

اما مگر اینها دلیل میشود که شور زندگی ، شور عاشقانه ها از سرمان پریده باشد ؟ خیر .. هنوز هم توی ماشین که هستیم ، روی آهنگ ها بلند بلند میخوانیم و مسخره و دیوانه وار میرقصیم و قهقهه میزنیم .. هنوز هم ادای من را در می آورد و غش غش میخندد و من ادای قهرها را در می آورم و او هم دماغم را محکم میکشد و جیغم جدی جدی میرود هوا و او باز هم میخندد .. هنوز هم کیک میپزیم و فرنی را قلبی قلبی تزیین میکنیم .. هنوز هم اس ام اس های عاشقانه مان یادمان نرفته و هنوز هم برای بیرون رفتن با هم ، تیپ میزنیم و خوشتیپ میکنیم .. هنوز هم همدیگر را سورپرایز میکنیم و ماهگرد آشناییمان را تبریک میگوییم ..

این ها را نوشتم برای کسانی که اوایل رابطه ی ما میگفتند " هنوز زندگی واستون جدی گرفته نشده که انقد خوشید .." .. این هم زمانی که زندگی را جدی گرفتیم و زندگی هم جدی جدی ما را گرفته اما من هنوز هم برای عطر تنش که روی لباس هایش مانده میمیرم .. هنوز هم وقتی جدی دارد فکر میکند و کار میکند ، دلم میخواهد خودم را پرت کنم توی چشم هایش و همان تو گم شوم و دیگر برنگردم بس که متین است و آرام .. هنوز هم دستم را که میگیرد ، دلم میریزد برای این همه امن و محکم بودنش ..

این ها را نوشتم برای همه ی کسانی که عاشقند اما ترسانده اندشان که زندگی همیشه این نمیماند .. سختی می آید ، عشق میرود ... ازدواج کنید ، عشق میرود .. بچه بیاید ، عشق میرود .. همین دو صباح است و عشق منتظر است که یک اتفاقی بیفتد و او زرتی عین بوی یک عطر فیک اماراتی از روی چهارخانه های روی لباستان بپرد .. نه رفیق ، 

عشق

ماندن را بهتر از من و تو بلد است .. دست کم نگیریمش ..




+ شهریور که بیاد ، شیش ساله میشه این عشق .. باورم نمیشه ! کوچیک بودم عددا ، حتی همین شیش ، چقد بزرگ بودن .. شیش سال یه عمر بود .. حالا به قد پلکی زدن گذشته ..


+ وجدانا اینجوری نیست که وقت نداشتم در حد نیم ساعت در روز به اینجا سر بزنم ، اما اولویت وقت خالی بین کارم ، کتاب بود و اینجا این مدت به همین دلیل ترک شده بود .. :)

پیشنهاد کتاب : هنر شفاف اندیشیدن !

  • ۲۹۵

میترسم از اینجا بری و خونه برمبه ..


همه ی زن های دنیا باید کسی را داشته باشند که اگر یک روز بگویند دلم یک غذای پر پنیر میخواهد ، یک پیتزای پر پنیری لازانیایی چیزی ، در جوابش بشنوند " امشب ببرمت پیتزا بخوریم ؟ جاشو انتخاب کن " .. کسی که صبح های امتحان داشتنت نگوید خودت ماشین داری برو دیگر ، صبح بلند شود از خوابش بزند و تو را ببرد و توی راه هم نه آهنگی نه حرفی که مبادا تمرکزت بهم بخورد وقتی داری دوره میکنی و بعد برود توی پارک کنار دانشگاه وسط این گرما منتظرت بماند که برگردی و یک عالمه لبخند از دور تحویلت دهد و خرخون خرخون گویان همراهی ات کند .. همه ی زن های دنیا باید کسی را داشته باشند که وقتی درد میکشند و از درد به خودشان میپیچند و دندان هایشان را به هم فشار میدهند و خودشان هم نمیدانند دقیقا این همه درد از کجاست ، نشنوند که اااه تو هم که همیشه مریضی .. بلکه کسی باشد بیاید بغلشان کند و کنارشان دراز بکشد و سرشان را توی سینه اش پنهان کند و بعد با چشم هایی که سرخ شده اند و میخواهند از تک و تا نیفتند بگوید " مریض نشیااا .. " و محکم تر بغلت کنند .. همه ی زن ها باید کسی را داشته باشند که بشود بی وقفه به او تکیه کرد .. چه توی احساس ،چه توی جاهایی که همراه میخواهی و چه هر جای دیگری .. همه ی زن های دنیا به یک مرد محتاجند .. یک مرد ، شبیه تو ..




+ چه خوشبختم که دارمت ..

+مرد میتونه بابا باشه ، میتونه برادر باشه و یا شوهر .. ولی باشه حتما!

+کارای روز مره ی همو بهتر ببینیم ، فرصت پیدا میکنیم روزی دو هزار بار عاشق هم شیم .. باور کن !



* عنوان هم از شعر دیوانه از داماهی :)

  • ۲۲۲

هشتگ بزن #بدن_من



فرانک عمیدی توی اینستاگرام جریانی رو راه انداخته به اسم #بدن_من .. علتش برمیگرده به کامنت هایی که زیر عکسش در اینستاگرام گذاشته شده به علت فرم بدنش .. فکر کردم حتما منم دلم میخواد درموردش بنویسم و چون در ایالت اینستاگرام به صورت پرایوت زندگی میکنم ، اینجا رو ترجیح دادم ..

من یه آدم معمولی ام .. همیشه معمولی بودم .. هنوزم همونقدر معمولی ام .. تمام اجزای صورتم ، دستم و پام و همه چیزم معمولیه .. موهای موج داری دارم که نه فرن و نه صاف .. کناره های پیشونیم هم موهای ریزی دارم که هیچوقت صاف نمیشن و واقعا فرنو چتری هایی که واقعا صافن :| توی دوران راهنمایی یادمه بلند ترین موها رو داشتم .. زنگای ورزش میتونستیم مقنعه هامونو ورداریم که موقع دویدن برنگرده توی صورتمون و بخوریم زمین .. من مقنعمو برداشتم و موهای بلندم بالاخره معلوم شد .. اما واکنش بعضی دوستانم چیزی نبود که من انتظار داشتم .. من موهام لخت و صاف صاف نبود پس امتیاز ده از ده زیبایی مو رو نداشتم .. هر ترفندی بلد بودم زدم که موهامو صاف کنم .. از بافتن موهام پرهیز میکردم که موج دار تر نشه و محبوب ترین مدل مو رو کنار گذاشتم صرفا به خاطر اینکه اونجوری انگار مطلوب نبودم .. من حتی بین دو تا دندون جلوم هم فاصله بود و اینم از امتیاز زیبایی من انگار کم میکرد .. کم میخندیدم .. سعی میکردم یادم نره موقع خندیدن باید دستمو جلوی لبم بگیرم تا دندونام و فاصلشون مشخص نشه .. من باهوش ترین فرد مدرسه و درسخون ترین بودم اما گاهی میشنیدم که بهم میگن تو با این دندونات باید خرگوش میشدی :| پس باید کاری میکردم که کسی دندونامو نبینه .. همزمان با همه ی اینا ، سه کیلو و تنها سه کیلو اضافه وزن داشتم و انگار دیگه کم کم داشتم توی معیارهای زیبایی رفوزه میشدم ..

من توی خوارزمی رتبه آوردم ، وارد سازمان ملی نخبگان شدم به خاطر عینکی که ساختم ، من سمپادی بودم و توی آزمونام رتبه های تک رقمی می آوردم و به خوبی ساز میزدم و طراحی میکردم اما اون چیزی که میشنیدم اینا نبود ، قضاوت هایی بود که در مورد بدنم میشد .. من شروع کردم به دکتر رفتن برای دندونام .. سعید میگفت همینجوری قشنگم و دوسم داره ، پدر و مادرم هم میگفتن که اینجوری خیلی بانمکه صورتم اما من با اون همه اعتماد به نفس ، زورم دیگه نمیرسید ..  دندونامو ارتودنسی کردم و صاف و صوف شدن .. سه کیلو اضافه وزنم رو کم کردم .. اما جرات دستکاری کردن موهام رو نداشتم و سعی کردم یادم بیاد که چقدر همینجوری موهامو دوستشون دارم .. و خب مثل همه موهای ریزی روی صورتم داشتم و برای همین هم حرف میشنیدم که عه صورتت مو داره که .. 

حالا سالهاست که من سه کیلو هم زیر وزن نرمالم هستم .. دندونامو ارتودنسی کردم و صاف شدن و راحت و بی دغدغه میخندم ، به جای همه ی اون سالهایی که نذاشتن بخندم .. و عاشق مدل موهامم .. اما آیا دلیل میشه که حرف دیگه ای درمورد بدنم نشنوم ؟ نه .. من دماغی دارم که باریک و لاغر نیست و یکمی تپله ، اونم نه خیلی زیاد .. اما صافه و به صورت گردم میاد .. من حتی برای همین هم حرف میشنوم .. هنوزم با اینکه سه کیلو هم کمتر از وزن عادیم ، وزن دارم و روی این وزن ثابتم و همیشه شماره یک لباس ها سایزم میشه ، میشنوم که عه چاق شدی ؟ آره چاق شدی .. و متاسفانه بیشتر ، از زنها این حرف ها رو میشنوم .. زن های طفلکی که انقدر که خودشون این حرف ها رو از همجنس و غیر همجنس شنیدن ، عین زامبی هایی شدن که تشنه ی انتقامن و حسابی سعی میکنن گردن اعتماد به نفستو هدف بگیرن و رد شوم معیارهای زیبایی تعریف شده رو تا ابد برای تو هم باقی بذارن .. اینو میشه از لبخند رضایت و برق شادی توی چشماشون بعد از گفتن این جمله ها فهمید .. بعد از همه ی اینا فهمیدم که مردم ، چه مرد و چه زن ، همیشه میتونن درمورد بدنت حرف بزنن ، فقط این تویی که نباید بشنوی .. نباید گوش بدی ..

من زیبام .. با همین وزنم .. با دماغ نیمچه تپلم و موهای موج دارم .. حتی با همین فرم بدنم و استخونای پهلوم .. با همین دستای کوچیک .. با همین قدم .. برام اهمیت نداره کسی درمورد بدنم چه نظری داره .. من خودمو همینجوری دوست دارم .. لنز نمیذارم ، ناخن نمیکارم ، موهامو رنگ نمیکنم و دست به دماغم نمیزنم .. من با همه ی این ویژگی هام ، من شدم .. چرا باید خودمو یکی شبیه بقیه کنم ؟ 

منو با همین مدلی که هستم دوسم داشته باشین :) چون من اونی که شما دوست دارین نمیشم :)



+ انقدر این معیارای زیبایی رو تو حلقمون کردن و اعتماد به نفسامونو ازمون گرفتن که تو خیابون نگاه کنین اکثر زنا یه شکلن .. یه رنگ مو ، یه رنگ رژ ، یه مدل آرایش ، ناخنای یک شکل ، یه مدل لباس و یه مدل لایف استایل حتی .. مردها هم همینطور .. انگار که روزی سی و یک مرتبه برای خودشون تکرار میکنن که تو فقط اینجوری قابل قبولی ، نه اونجوری که هستی ..

داداشم میگه تو خیابون یه دختر رو ببینی دیگه لازم نیست به بقیه نگاه هم کنی ، همشون همین شکلی ان :|


+ شما هم اگه خواستین ، درموردش بنویسین .. این فقط برای خانوم ها نیست .. آقایون هم کم درد نکشیدن .. " عه پسره رو چه کوتاهه .. " .. " این پسره چرا انقد پاهاش لاغره؟ :| " .. " داداش رو کلت ، لونه ی کبوترم جوابه با این همه فر " .. اینو میشه از این همه تلاش برای دستکاری کردن بدن توی هر دو تا جنسیت دید .. شما هم بنویسید :) اگر نوشتین ، اطلاع بدین به بقیه که بنویسن .. انقدر بنویسن که عادی شه هر کس باید شکل خودش باشه .. :)


  • ۵۲۲

یانی و کودکی هایمان !




شما هم با من از تمرین این هفته ی سنتورم لذت ببرید .. بشنوید :)

  • ۱۵۰

خواهرم ، برادرم ، ایدئولوژی عت!

با پدیده ای در دوستانمون مواجهیم که صرفا چون با هم رابطه ی دوستانه ای داریم ، ما رو تایید و تمجید میکنند و با نظراتمون موافقند. و چون صرفا با ما دوست نیستن و با بقیه هم دوستن ، اونا رو هم تایید و تمجید میکنند . تا به اینجا مشکلی نیست ، مشکل از جایی شروع میشه که نظرات ما و دوستان دیگرشون در جاهایی با هم مخالفه !گرفتین ؟ :)



دوستان

ایدیولوژیتون به بادی بند نباشه یه وخ :)





+روتون بشه مخالفت کنین باهامون .. باور کنین ما مخالفمونم باشین دوستون داریم :)

  • ۱۲۸

پیروزی ما ،آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد !

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما ..

غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ی ما ..



تبریک💜💚!!

  • ۱۳۹
۱ ۲ ۳
من آن‌طور که می‌نویسم سخن نمی‌گویم،
آن‌طور که سخن می‌گویم نمی‌اندیشم،
آن‌طور که باید بیندیشم فکر نمی‌کنم،
و همین‌طور بگیر تا به آخر ...
Designed By Erfan